شروع تازه

 

یکشنبه ۹۷/۰۷/۱۵ . چند روز پیش. جایی که تصمیمم برای نشر نوشته‌هایم جدی شد…

بعد از مدتی فاصله اومدم کافه فامیلی. یادم نیست اولین باری که اینجا اومدم چه سال و روز و ساعتی بود.

الان که فکر می‌کنم بد نیست “اولین بارها” را گوشه‌ای یادداشت کنم. کی میدونه؟ شاید یه روزی به یاد داشتن این اولین بار خیلی با ارزش باشه. مثل الان من! چه ساعاتی رو در این کافه دوست‌داشتنی گذراندم. چه فکرها، احساس‌هایی که بر من گذشت و چه نوشته‌هایی که در این کافه قلم زدم. موسیقی جاز و بلوز و …
“کافی‌من” که اینکاره باشه صورت مشتری همیشگیش رو که ببینه می‌دونه الان چی می‌خواد و می‌دونه چی حالتو سر جاش میاره! مثل اینجا که بچه‌های با عشقش با اوج جوانی‌شان رفتار پخته و گرمی دارند و حس و حال یک کافه‌گرد و کافه‌دوست رو راضی می‌کنند. چقدر قشنگه با اینکه یک ماهه که نیومدی باز وارد که میشی با اسم صدات می‌کنند و خوشامد می‌گویند…
کافه “فامیلی” اسم زیباش رو وامدار جوان‌های با عشقیه که تمام همتشون رضایت منه کافه‌دوسته. مشتری‌های خودشون رو مثل “خانواده” خودشون می‌دونند. اینجا برای من حس خوب راحتی خانه را دارد. درباره نوع صندلی و میز و … حرف نمی‌زنم. تمام این راحتی نتیجه هارمونی اینجاست. نتیجه برخورد حرفه‌ای کافی‌من‌هاست. می‌توانم ساعت‌ها اینجا بنشینم، فکر کنم، مطالعه کنم، بنویسم، عاشق شوم، بخندم، بگریم، کودک شوم و …
قهوه کمکس به همراه کیک بهارنارنج‌پسته عیش امروزم را کامل می‌کند…رفقای دوست داشتنی…عشق براتون

راستی کافه فامیلی اینجاست: https://goo.gl/maps/QS6WMT5YLEw

متن بالا رو نوشتم برای ارادتم به کافه فامیلی. حس خوب ساعاتی که اینجا گذراندم را باید جوری به دوستان با محبت اینجا نشان می‌دادم. اتمسفر اینجا را دوست دارم. حال خوبی دارد. جرئه‌جرئه قهوه می‌نوشم و لقمه‌لقمه کیک می‌خورم و این ریزه‌خواری را با نوشتن‌هایم جلو می‌برم. بهانه‌ای برای اینکه ساعات بیشتری اینجا بنشینم و لذت ببرم. اولین باریه که تا الان هنوز هدفون در گوشم نیست برای شنیدن موسیقی‌های همیشگی.
چند وقتیه که اینجا بازی رومیزی را به کافه‌شان اضافه کردند و بهانه‌ای شده برای عده‌ای بازی‌دوست. کلا بازی شور و هیجان را بالا می‌برد. ترس از این داشتم که نکند با این کار حال کافه عوض شود و دیگر برای خلوت کردن خوب نباشد. اما بد نیست. سر و صدا بیشتر شده اما قابل تحمل است. می‌شود با یک پلیر و هدفون خوب خلوت خودت رو داشته باشی و لذت ببری.
الان دلم موسیقی می‌خواهد. یک موسیقی عمیق مثل کارهای مکس ریچر. موسیقی که مرا در خودم عمیق کند. آلبوم The Blue Notebook را صدها بار شنیدم و هنوز هم برایم لذت همیشگی را دارد. ضرب‌آهنگ تایپ کردن و موسیقی پیانو که مرا در خود فرو می‌برد.
امروز هم دوست اینجایی من آقا سعید گفت چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟! حرف جالبی زد. گفت منه دهه شصتی وبلاگ خواندن را دوست دارم. راست می‌گوید. من هم وبلاگ خواندن را دوست دارم و هیچکدام از این شبکه‌های اجتماعی لذت وبلاگ خواندن را برایم ندارد. چرا از همین الان شروع نکنم؟! منی که به فاطمه می‌گویم چرا پادکست معرفی کتاب راه نمی‌اندازی چرا خودم راه نمی‌اندازم؟! خطاب‌هایم انگار بازتاب به خودم است. محسن چرا وبلاگ نمی‌نویسی؟! مگر می‌شود علاقه به نوشتن داشت و وبلاگ نداشت؟!

امروز در مترو صدای گرمی از گیتار و مردی را شنیدم که فرهاد می‌خواند. صدای خوب و خسته‌ای داشت. سرش بالا بود. هیچ نمی‌گفت. فقط می‌خواند. قدری تامل می‌کرد واگر پولی داده نمی‌شد می‌رفت. دستانش می‌لرزید. نمی‌دانم از سردی بدنش بود یا سردی وجودش! شاید روزگار با او خوب تا نکرده بود. نمی‌دانم. چقدر سخت است که نیاز مالی‌ات با عشق و هنرت گره بخورد. چقدر سخت است که نیاز مالی داشته باشی و باز بتوانی عاشق هنرت بمانی! چقدر سخت است که نیاز مالی داشته باشی و سرت را بالا بگیری. چقدر سخت است که نتوانی “درخواست” کنی … کسی چه می‌داند. شاید اگر جایی دیگر از این کره خاکی زندگی می‌کرد گروه موسیقی خودش را داشت و شهره می‌شد… اما اینجا! اینبار اگر صدای دلنشین سازی را شنیدم، توجهم را هر چند اندک، به او می‌سپارم. شاید همین توجه، دلگرمی باشد برای ادامه زندگی…

دیدگاه‌ها

    1. نوشته
      نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *