به بهانه باران…

زمین خیس و هوای دل انگیز. کی آمدی که ندیدمت؟! آمدی و رفتی و اثرت به لطافت هرچه تمامتر باقیست. باران از عجایب است. قدرت این را دارد که دلها را به هم نزدیکتر کند. باران که میبارد همه توجهها معطوف آن میشود. همه بیاختیار لبخند شکر بر لبانشان مینشیند و آرام میشوند…

هوا کاملا ابریست وقتی داخل زیرگذر مترو میشوم و وقت خارج شدن زمین خیس است و هوا خنک و دلپذیر. نمیبارد اما آمده و رفته است. قدمت روی چشم باران. شما نازدانهای و باید نازت را خرید. دیر میآیی. دلم برایت تنگ میشود. آمدنت همیشه برایم تازگی دارد و دلم هوای شاعرانگی میکند. وقتی میآیی دوست دارم بیشتر همقدمت شوم. بیشتر ببویمت و بیشتر لمست کنم. قدمهای کند بر میدارم که مبادا این لحظات تمام شوند. درختان و گیاهان به شکرانه “تو” عطرافشانی می‌کنند. بوی چنار خیس‌شده می‌آید. چند قدمی که جلوتر می‌روم بوی نان داغ در مشامم می‌پیچد. شگفتا که ترکیب بوی چنار خیس و نان داغ مرا مست می‌کند. اشک در چشمانم حلقه می‌زند. بوی تازگی و بوی زندگی!
دوست دارم همچون پرندگان آواز بخوانم و شکرانه‌ام را با این سمفونی زیبا اعلام کنم. شکر پروردگار که باران رحمتش را فرو فرستاد و بار دیگر گفت که ای انسان! رحمتم را بر تو عرضانی داشتم پس قدر “انسان بودنت” را بدان و در هماهنگی کامل با عالم هستی باش…

*** حاشیه: بماند که نزدیک خانه ماشین سنگینی عبور کرد و با صدای گوشخراشش تمام شاعرانگیم را از بین برد! خدایا ما را از شر هر “آلودگی” مصون بدار. الهی آمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *